خرید بک لینک
دیوانگی هزار نوع دارد گاهی از دوری گاهی دلتنگی و گاهی تنهایی به دنیا می آید و ...یک نوع دیوانگی هم هست که من با پوست و استخوان خودم تجربه اش کردم:دیوانگی از ترس و بیخوابی.سال ها پیش آنقدر از شوک دانستن و فهمیدن یک نفر ترسیدم که به سرم زد و دیوانه شدم یا حداقل تا مرز دیوانگی رفتم.حرف هایم را هیچکس نمیفهمید من هم حرف آدم ها را کج و کوله میفهمیدم.تقریبا دیوانگی ام یک هفته طول کشید.مینوشتم و مینوشتم و تمام تلاشم را میکردم که نخوابم.شاید میترسیدم خواب ببینم.امشب باز یک قدم به سوی دیوانگی رفتم.همه چیز از یک تماس تلفنی شروع شد"باید ببینمت و حرف بزنیم ول

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 23:46

صدای انگشت هایش که محکم و با عصبانیت کلاویه ها را فشار میدهند فکرم را به هم میریزد.نمیتوانم متمرکزش کنم.چشمم را از بید مجنون پشت پنجره میگیرم و بر میگردم به سمتش:میشود ساکت شوی؟نمیگذاری فکر کنممیدانم متنفر است کسی قطعه اش را قطع کند._ به چی میخوای فکر کنی؟ساکت میشوم و باز به بید نگاه میکنم.چه میشد اگر هرگز ترکش نمیکردم؟احساس تنهایی نمیکردم با بودنش هر چند هم تحملش سخت بود ولی باز همان که یک نفر بود که نگرانم باشد و دوست داشته باشد بداند که چه میکنم خوب بود.همان که یک نفر بود که قربان صدقه ی صدای خواب آلودم برود همان که شب بخیرش را کمی سرد جواب میدا

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 22:06

این بلوار را میبینی؟پیش از تو برایم هیچ مفهومی نداشت. وقتی که بودی دست من نبود گام برداشتن و نفس کشیدن در این بلوار ضربان قلبم را تند میکرد و نفسم را به شماره می انداخت. این بلوار برایم مفهوم داشت:به تو نزدیک میشوم و به زودی میبینمت. حالا هم که نیستی دست من نیست گام برداشتن و نفس کشیدن در این بلوار قلبم را به درد می آورد اشک هایم بی بهانه میچکند نمیتوانم نفس بکشم.هنوز هم مفهوم دارد کمی متفاوت تر:به تو نزدیک میشوم اما دیگر نمیتوانم ببینمت. زندگی به دو نیم تقسیم شده.بودنت و نبودنت.

برچسب: نویسنده: علی مرادی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 20:18

صفحه بندی